مصادر :
نوادر جحا ، ص 168 .
مآخذ :
صبحى ، ديوان بلخ ، ص 39 : « جمعيت زيادى تابوتى را گرفته بودند و به طرف قبرستان مىبردند ، و پشت سرش هم كس و كار آنكه توى تابوت بود سياه پوشيده بودند و گريه مىكردند ، اما او زنده بود و او را كفن پوشانده بودند ، و هى فرياد مىكرد :
مردم ! مرا كجا مىبريد ؟ من زندهام ، كى گفته من مردهام ؟ آنها كه دورش بودند ، مىگفتند : قاضى گفته . تو داناترى يا قاضى ؟ » .
ابن ممّاتى ، نوادر قراقوش ، ص 49 : « در مصر تاجر بخيلى بود . پسرش از مردم وامهاى زيادى گرفته بود كه هروقت پدرش فوت كرد از محل ارثيه وامها را بپردازد ، اما پدرش فوت نمىكرد و روزبهروز هم مبلغ وام افزون مىشد . عاقبت با طلبكارها اتفاق كردند كه پدرش را زنده در گور كنند . پس جميعا بر پدرش وارد شدند و او را بردند و غسل دادند و كفن كردند و در تابوت گذاشتند و به سوى گورستان حمل نمودند و در اطراف جنازه هم نوحه و زارى مىكردند . پدرش هرقدر فرياد مىكرد و كمك مىطلبيد كسى گوش نمىكرد . موقعى كه او را به زمين گذاشتند تا نماز ميت را بخوانند ، تصادفا قراقوش از آنجا عبور مىكرد و او هم آمد و به نماز ايستاد . تاجر كه صداى قراقوش را شنيد ، گفت : الحمد للّه كه خدا فرج رسانيد . پس در تابوت نشست و گفت :
اى امير ! مرا از دست پسر ناخلفم نجات بده ، مىخواهد مرا زنده زنده در گور كند .
قراقوش به پسر تاجر گفت : چهطور آدم زندهاى را مىخواهى در خاك كنى ؟ پسر گفت :
اى امير ! دروغ مىگويد ، وقتى او را غسل مىكرديم او مرده بود و تمام اين جمع هم شاهداند . قراقوش با حاضران گفت : اينطور است ؟ همه گفتند : آرى ، حرف پسر درست است . قراقوش رو به ميت كرد و گفت : من چهگونه حرف تو را به تنهايى تصديق كنم و سخن اين جمع را تكذيب ؟ ببريد بلادرنگ او را دفن كنيد تا بعد از اين مردگان در ما طمع نكنند ، و اگر وضع اينطور باشد ، ما بعد از اين ديگر احدى را نمىتوانيم دفن كنيم . پس به فرمان قراقوش تاجر زنده را بردند و دفن كردند » .
لطائف شكوهى ، ص 269 : « مردى نقل كرد كه : در شهر مردى را ديدم به تابوتى محكم