565 يادت نرود كه انتهاى نخ را گره بزنى
دخترش نامزد يكى از جوانان دهكدهء مجاور بود . شب عروسى ، عروس به همراه زنان به خانهء شوهر رفت . بعد از آنكه مسافت زيادى راه رفته بودند ، جحا عرقريزان و نفسزنان خودش را به دخترش رساند و زنان را از اطراف عروس دور كرد و به تنهايى با دخترش گفت : دخترم ! فراموش كردم كه به تو بگويم در وقت دوزندگى ، يادت نرود كه انتهاى نخ را گره بزن ، چون كه اگر گره نزنى نخ از سوراخ سوزن بيرون مىآيد و سوزن به تنهايى در دستت باقى مىماند .
مصادر :
فرّاج ، اخبار جحا ، ص 137 .
566 رگبار
شبى از پنجرهء اتاقش به بيرون مىشاشيد . مردى از جلوى پنجره عبور مىكرد .
جحا شاشش را قطع كرد . مرد گفت : چرا بولت را قطع كردى ؟ جحا گفت : اگر قطع نمىكردم مانند رگبار بر تو فرود مىآمد و بر زمينت مىانداخت .
مصادر :
فرّاج ، اخبار جحا ، ص 164 .
567 گم شدن
جحا خدمتكارش را جهت كارى به راه دورى فرستاد . خدمتكار راه را نمىدانست . گفت : مىترسم گم شوم . جحا گفت : اگر گم شدى ، برگرد بيا تا من