مآخذ :
امينى ، داستانهاى امثال ، ص 79 .
محمّد مسعود ، ملّا نصر الدّين منظوم ، ج 2 ص 9 :
باد
گشت ملّا سوار يك اشتر * تا رود شهر در پى دكتر
خوش همى كرد او شتررانى * باد بگرفت و گشت طوفانى
دست را او نهاده در خورجين * چشم بر هم نهاد و چين به جَبين
كيسهء پر شَكر برون آورد * شَست كرد و دَم دهانش برد
باد مهلت نداد آن را برد * در عوض گرد و خاك ملّا خورد
همسفرها به دو بخنديدند * از تمسخر ورا بپرسيدند
كه چه چيزى خورى به ما برگوى * هى به اشتر نماى و راه بپوى
گفت دستم ز نوچىاش شد ليچ * ليك از دست باد خوردم هيچ
564 اين زنبيل هم مال تو
جحا از درياچه ماهى صيد مىكرد و كودكان در اطرافش جمع بودند و هرچه ماهى صيد مىكرد و در زنبيل مىريخت ، آنها مىربودند . چون برخاست كه به خانه رود ، به زنبيلش نگاه كرد ديد خالى است و ماهىيى در آن نيست .
خطاب به درياچه گفت : من دست خالى آمدم و دست خالى هم برمىگردم ، تو هيچ خيرى براى من نداشتى ، اين زنبيل هم مال تو .
زنبيل را در آب انداخت و دست خالى به خانهاش برگشت .
مصادر :
فرّاج ، اخبار جحا ، ص 135 .