آن مرد و بر صورت او تف كرد . مرد جحا را به قاضى برد . قاضى پرسيد : چرا چنين كردى ؟ جحا گفت : من فرمان داشتم كه چنين كنم . قاضى تعجّب كرد ، گفت : فرمانت را بده ببينم . جحا نصف مبلغى كه از توانگر گرفته بود و در كيسه داشت به قاضى داد . قاضى هنوز كيسه را نگرفته بود كه رويش را به طرف شاكى كرد و گفت : جحا حق داشت كه بر صورت تو تف كند ، و بر صورت هر كس هم حق دارد ، بلكه بر صورت من هم حق دارد تف كند .
مصادر :
فرّاج ، اخبار جحا ، ص 120 .
562 بگو نصف راه را رفتهايم
روزى همراه زنش جهت ديدن بستگانش به شهرى مىرفت كه چهار روز طول راه بود . بعد از گذشتن چند ساعت ، به زنش گفت : ما چهقدر از راه را پيمودهايم ؟ گفت : امروز و فردا را كه راه بپيماييم مقدار دو روز راه رفتهايم ؟
جحا گفت : بگو نصف راه را رفتهايم .
مصادر :
فرّاج ، اخبار جحا ، ص 124 .
563 هيچچيز
روزى جحا سوار شتر بود و سويق مىخورد و باد شديد مىوزيد ، و هروقت مىخواست مقدارى در دهن بريزد ، باد آن را مىبرد و چيزى به داخل شكم جحا نمىرفت . در اين حال ، يكى از دوستانش او را ديد و پرسيد : چه مىخورى ؟ گفت : تا مادام كه حال بر اين منوال است ، هيچ چيز .
مصادر :
فرّاج ، اخبار جحا ، ص 126 .