برده است . لباس جحا را پس داد و پرسيد : اينكه هى مىگفتى من مىدانم ، من مىدانم ، چهچيز را مىدانى ؟ گفت : من مىدانم كه اگر لباسم را ببرند ، من از سرما مىميرم .
مصادر :
فرّاج ، اخبار جحا ، ص 107 .
559 تعجّب
روزى در قصر يكى از رؤسا وارد شد و آنها مشغول بحث در امورات بودند .
جحا ساكت و آرام نشست و به فكر فرو رفت . گفتند : به چه فكر مىكنى ؟ گفت :
از اين در عجبم كه اين ميز چهگونه از اين در كوچك وارد شده است .
مصادر :
فرّاج ، اخبار جحا ، ص 108 .
مآخذ :
ابن جوزى ، اخبار الحمقى ، ص 154 : « مغفّلى به مجلسى دعوت شده بود . حاضران مشغول غذا خوردن بودند و او به چهار پايانى كه به ديوار بسته بودند نگاه مىكرد . با او گفتند : چرا غذا نمىخورى ؟ گفت : به خدا سوگند در تعجّبم كه اين چهارپايان بزرگ چهگونه از اين در كوچك وارد شدهاند ! »
560 تشخيص هويّت
دو نفر در هويّت يكى مشاجره داشتند . يكى مىگفت : اين شخص از قبيلهء « بنى طفاوه 1 » است ، و ديگرى مىگفت : از قبيلهء « بنى راسب » است . سرانجام توافق كردند كه اولين كسى را كه ديدند او را داور تعيين كنند . در اين حال به جحا برخوردند و قصه را براى او گفتند . جحا گفت : حكم اين است كه اين شخص را به رودخانه بيندازند ، اگر زير آب رفت از بنى راسب است ، و اگر روى