تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨
فرّاج ، اخبار جحا ، ص 101 .

مآخذ :

در آبى ، نثر الدّرّ ، ج 4 ص 284 ، آمده است : « ابو يحياى محدّث نزد قصّه‌گويى بود كه مىدانست آن قصه‌گو ديوار خانهء فلان را مىداند كه از فلان است . از او پرسيد : از كى مىدانى كه اين ديوار از فلان است ؟ گفت : از وقتى كه او بچه بود مىدانستم » . همين حكايت در ابن جوزى ، اخبار الحمقى ، ص 41 ، از ابو محمد جامع صيدلانى آمده است . و در آبى ، نثر الدّرّ ، ج 2 ص 221 ، آمده است : « دزدى سبويى دزديد . از دستش گرفتند و خواستند كه او را بزنند و گفتند : اى دشمن خدا ! سبوى ما را مىدزدى ؟ گفت : اين سبوى شما نيست ، اين سبو از زمانى كه ابريق بود پيش ما بود . خنديدند و رهاش كردند » .

557 من از مادرم متولّد شده‌ام

يكى از دوستان پدرش جحا را ديد و گفت : اى جحا ! پدرت صاحب ريش بلندى بود ، از چيست كه صورت تو كم مو است ؟ گفت : من از مادرم متولد شده‌ام .

مصادر :

فرّاج ، اخبار جحا ، ص 107 .

مآخذ :

حكايت در آبى ، نثر الدّرّ ، ج 5 ص 319 ، از اشعب آمده است .

558 من مىدانم

جحا داخل حمام شد و لباسش را دزديدند . مرتب مىگفت : من مىدانم ، من مىدانم . دزد شنيد و گمان كرد كه جحا فهميده است كه چه كسى لباسش را
جوحى ( فارسى ) — صفحة 538 | احمد مجاهد / احمد مجاهد