مخلوط شدند . در آن قايق ، عوامى نيز سوار شد كه بر رشيد گران آمد و خواستند او را بيرون بيندازند . ابو نواس گفت : من بدون اينكه به او اسائتى بشود او را بيرون مىكنم ، اين بر من . سپس رو به جمعشان كرد و گفت : خوراك امروز شما با من . رشيد گفت :
مشروب شما با من . يحيا گفت : عطريات شما با من . خالد گفت : باقلواى شما با من .
اسحاق گفت : خواندن آواز با من . ابو نواس به آن مرد رو كرد و گفت : تو چه چيزى بر عهده مىگيرى ؟ مرد گفت : بر من است كه در اين روز از شما مفارقت نكنم . رشيد گفت : اين مرد ظريفى است ، درست نيست بيرونش كنيم . او را تا پايان روز پيش خود نگهداشتند » .
آبى ، نثر الدّرّ ، ج 2 ص 238 و خطيب بغدادى ، التّطفيل ، ص 54 ، ذيل طفيلىيى با جماعتى .
528 مىترسم از شدت خوف سجده كنند
جحا خانهاى اجاره كرده بود . تيرهاى سقف بسيار صدا مىكرد . چون صاحب