قصّه بردار و خيانت با برادران به هزل مشمار تا عاقبت به وخامت و ندامت نرسى .
بيت
ناتوان بر قوى چو حيف كند * مَثلى گفت ابو على سينا
همچو كورى بوَد كه بر راهى * چَه كَند بهر مردم بينا »
527 سهم من : لعنت خدا و ملائكه
در فصل بهار ، جحا همراه دوستانش به باغ دلگشايى رفتند كه در آن انواع گلها و ميوهها و نباتات بود و به خوشى و شادمانى روزگار گذراندند . در اين مدت هريك وظيفهاى را به گردن گرفتند . يكى نان و يكى گوشت و يكى برنج و يكى روغن و . . . ، تا نوبت به جحا رسيد و گفتند : تو چه تعهد كردهاى ؟ گفت :
لعنت خدا و ملائكه و پيامبر .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 249 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 119 .
مآخذ :
راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 2 ص 697 ؛ نوادر قزوينى ، ص 170 : « جمعى دانگ گذاشتند و بين آنها مفلسى بود . يكى گفت : اين سهم من . ديگرى گفت : اين هم سهم من . تا اينكه به مفلس رسيدند و گفتند : سهم تو چيست ؟ گفت : لعنة الله و الملائكة و النّاس اجمعين ، لعنت خدا و ملائكه و همهء مردم » .
لطائف عبيد زاكانى ، حكايات عربى ، حكايت 64 : « جمعى به سفر رفتند و همراهشان طفيلىيى بود . هريك تعهد چيزى به گردن گرفتند . يكى نان و يكى حلوا و . . . ، طفيلى خاموش نشسته بود . گفتند : بر تو چيست ؟ گفت : لعنت . از گفته او خنديدند و او را از خرج معاف كردند » .
ابن جوزى ، اخبار الظّرّاف ، ص 150 : « روزى رشيد و يحياى برمكى و خالد كاتب و اسحاق موصلى و ابو نواس با لباس معمولى جهت تفريح سوار قايقى شدند و با مردم