در اثناى شخم كردن ، خار بزرگى به پاى جحا رفت و زخم كرد و او را سخت دردناك ساخت . پايش را شست و تمييز كرد و بست و شكر خدا نمود كه خار به كفشنويى كه خريده بود نرفت .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 251 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 122 .
مآخذ :
ادهم خلخالى ، كدو مطبخ قلندرى ، ص 74 : « قزوينىيى كفش خود را كنده بود و به دامن گرفته بود كه مبادا بدرّد و يا گردى بدان نشيند - و به راه خود مىرفت . ناگاه خار عظيمى بر پايش چنان فرونشست كه از آن طرف بخست . گفت : الحمد للّه كه كفش در پايم نبود و الّا سوراخ شدى . به جانش الم روا داشت و به مالش روا نداشت . مدار دنياداران بر اين است » .
مأخذ حكايتهاى بالا ، در دو جا در البخلاى جاحظ آمده است . جاحظ در البخلا ، ص 146 ، در وصف يكى از بخيلان و مالاندوزان زمان مىآورد :
« يمشى و نعله فى يده
و كان يعيّن مالا عظيما ، و لم يكن له وارث . . . فيقول عند الاشهاد : قد علمتم أنّه لا وارث لى ، فاذا ، متّ فهذا المال لفلان . . . و قد رأيته أنا زمانا من الدّهر ما رأيته قطّ الّا و نعله في يده . . . يعنى :
مىرود و كفشش در دستش است
وامدهندهاى بود كه مال زيادى داشت و او را وارثى نبود . . . در ميان جمع مىگفت :
شما مىدانيد كه مرا وارثى نيست ، هرگاه مردم اين مال از فلانى است . . . و من ( جاحظ ) او را سالها بود كه مىديدم ، و هرگز نديدم او را مگر اينكه كفشش در دستش بود . . . » و در صفحهء 196 ، دربارهء ابو سعيد مدائنى كه يكى از سركردگان بخيلان بوده ، مىآورد :
« يسافر و نعله في يده و سراويله في كمّه »
فكيف نتعجّب من لؤم الرّاضع و قد صنع أبو سعيد المدائنىّ أعظم من ذلك . . . و كانت له حلقة يقعد فيها البخلاء الّذين يتذاكرون الاصلاح . . . و أمّا ما ذكرتم من شأن النّعل