هر سه با يكديگر گدايى مىكردند و همه روز شكايت از بىنوايى مىنمودند . روزى به دروازه رسيدند . قصّاب بچهاى ايشان را بديد . ترحّم كرد و يك دينار بديشان داد كه نيم دينار به من دهيد و نيم دينار بر خود خرج كنيد . كوران چون زر به دست آوردند ، فرياد برآوردند و چنگ جنگ به ناى برنا دراز نمودند كه يك دينار به وى داديم كه فلوس به ما دهد ، زر از مفلسان برده . عربده آغاز كردند و جنگ بالا گرفت .
ز دانا نصيحت شنو رايگان * خصومت مكن با فرومايگان
منه پاى بر مور ، كه آن تُرّهى است * مكن جنگ با كور ، كه آن ابلهى است
مردمان جمع شدند و بر جوان ملامت كردند و از بهر كوران يك دينار ديگر غرامت بگرفتند . قصّاب بچه دو دينار بداد و سر در پى كوران نهاد . تا به صحرائى رسيدند و هريك به خرابهاى در خزيدند . او نيز با كورى پنهان در خانه آمد . كور چون خانهء تنگ و تاريك را خالى ديد ، حالى هميانى از خاك بركشيد و سر آن بگشاد و دست در وى نهاد . جوان هميان برگرفت و راه درگرفت . كور از قفا دوان شد و فرياد برآورد . كور ديگر از خانه بيرون آمد و گفت : بر تو چه رسيده ؟ حال بگفت . كور دوم گفت : زهى نادانى كه تويى ! همچون من زر در كلاه مىبايست نهاد . قصاب بچه كلاه از سر ديگر كور برگرفت . كوران درهم افتادند . يكى گفت : زرم تو دارى ، ديگرى گفت : كلاه از سرم تو برداشتى .
شعر
بدان قَدَر كه توانى جفا مكن بر كس * كه زود كيفر آن را از او جفا بينى
كور سيم به ملامت آمد . حال با وى گفتند . گفت : هر دو نادانى كرديد . از من بياموزيد . اگر زر داريد در پيش خرقه دوزيد . قصاب بچه كارد بر شكم كور سيم زد ، زر از خرقه فرو ريخت . حالى زر برچيد ، و ميان ايشان عربده انگيخت . خصومتكنان روى به شهر نهادند . قصاب بچه بر دروازه بايستاد . كوران برسيدند . موجب پرسيد .
گفت : بياييد تا شما را پيش قاضى برم . در پيش استاد و سر ايشان به كوى قصابان در داد . سگان چون كوران بديدند ، فرياد برآوردند و پيش ايشان دويدند . كوران عصا كشيدند . سگان ايشان را بگرفتند و سر و پاى برهم دريدند . قصاب بچه سه هزار دينار برداشت و كوران را چون سگ قصابان در انتظار زر بگذاشت . زنهار حصّهء خود از اين