لطائف عبيد ، حكايات عربى ، حكايت 51 : « مردى از بام به زير افتاد و پاهايش شكست . مردم به عيادتش آمدند و از حالش مىپرسيدند . چون پرسش زياد شد و ملول گشت ، قصه بر رقعهاى نوشت ، و چون عيادتكنندهاى مىآمد و سوآل از حالش مىكرد ، رقعه به دو نمودى » .
آبى ، نثر الدّرّ ، ج 2 ص 231 ، ذيل مدينىيى ، مطابق روايت عبيد .
530 الاغ همسايه كرّهء بىدم زاييده است
روزى جحا برنج و روغن و مخلّفات خريده به زنش گفت : امروز مىخواهم يك غذاى مطبوع و دلچسب بپزى و روزى را به خوشى و مسرّت بگذرانم و از خانه خارج شد . اتفاقا آن روز به سبب شدّت كار ديرتر و با شكم گرسنه و خسته به خانه آمد ، و زنش فورا سفره گسترد و ناهار منظور جحا را حاضر كرد و جحا شروع به خوردن كرد ، اما هنوز لقمهء دوم را برنداشته بود ، كه پسر يتيم همسايه آمد و با حالت محزون و غمگين گفت : عمو جحا ! مىدانى كه ما كسى را به جز شما نداريم ، مادرم احتياج به كمك شما دارد ، زود به خانهء ما بياييد .
جحا به سرعت از جا برخاست و به خانهء همسايه رفت ، و بعد از لحظهاى با حالت گرفته و ابرو درهم كرده برگشت و كنار سفره نشست . زنش پرسيد : چه خبر بود ؟ گفت : بعد از مدتى خواستيم امروز يك غذاى مطبوع بخوريم ، اما نمىدانستم كه الاغ همسايه كرّهء بىدم مىزايد ، و آنها ترسيده عقب من مىفرستند .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 250 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 121 .