تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 504

مساهمون:

ص٥٠٤
722 : « يكى از اهالى نصيبين [ شهرى بين موصل و شام ] غفلت به شدّت بر او غلبه داشت . روزى ده رأس خر را مىراند كه يكى را سوار بود . خرها را شمرد ديد نه رأس هستند . از خر پياده شد و شمرد ديد ده رأس مىباشند . باز سوار شد و شمرد ديد نه رأس هستند . با خود گفت : پياده مىروم و يك خر سود من » . صفىّ كاشفى ، لطائف الطّوائف ، ص 411 : « ازهر جمّاز كسى بوده است در عرب مشهور به بلادت و معروف به حماقت ، و از او حكايات بسيار منقول است . از جمله آن‌كه : روزى ده شتر پيش كرده بود و به جايى مىرفت . چون دو سه فرسنگى پياده رفت ، بر يك شتر سوار شد و باقى را بشمرد ، نه شتر بود ، گفت : من ده شتر داشتم ، يكى كجا رفت ؟ پس خود را از شتر انداخت و به هر سو دويد و از شتر نشان نيافت . ملول بازگشت و بر سر شتران آمد و بشمرد ، ده شتر بود . خوش‌دل شد . شتران را پيش كرد و رو به راه آورد . بعد از دو سه فرسنگ ، باز بر شترى سوار شد و شتران را شمرد ، نه شتر ديد . باز خود را انداخت و به هر سو دويدن گرفت . همچنين چند كرّت اين صورت واقع شد ، كه چون سوار شدى مركوب را به شمار در نياوردى ، و بسى تردّد كردى . آخر پياده روان شد و گفت : پياده روم و شتران من ده باشند به از آن‌كه سواره روم و شتران من نه باشند » . راغب در محاضرات الأدباء ، ج 1 ص 40 ، نظير حكايت متن ، در باب نسيان ، دو حكايت مىآورد كه : « جراب الدوله حكايت كرده است كه : شخصى طفلى بر دوش داشت و پيراهن سرخى در بر او . مىرفت و فرياد مىكرد : كه طفلى يافته است كه پيراهن سرخ در بردارد ؟ گفتند : بر دوش توست . دست به طفل ماليد و گفت : خدا خير دهد ، فراموش كرده بودم » . و حكايت ديگر : « قتاده روزى گفت : هرگز چيزى فراموش نكرده‌ام . پس گفت : اى غلام ! نعلين مرا بيار تا بپوشم . غلام گفت : نعلين در پاى توست - و فراموش كرده بود » . نوادر قزوينى ، ص 12 . حكايت متن ، در آبى ، نثر الدّرّ ، ج 7 ص 361 ، به ازهر خر پسر عموى يعقوب ليث و از سرداران وى ، نسبت داده شده است ، و در محمّد على احمد ، المغفّلين ، ص 16 ، و ابن جوزى ، اخبار الحمقى ، ص 147 ، به نقل از محمد دارى ( از اهل دارا ) ، از يك مغفّلى آمده است . ابن سودون ، مضحك العبوس ، ص 37 .