524 خاموشى ياد دادن
جحا در زمان كودكيش از جلوى خانهء همسايهء خسيسشان عبور مىكرد كه ديد چند قاز جلوى خانه ايستادهاند . به بزرگترين آنها حمله برد و آن را گرفت و در زير جبّهاش پنهان كرد و به سرعت دور شد . اما مشاهده كرد كه قاز اصلا صدا نمىكند . خواست سبب آن را بداند ، داخل كوچهء خلوتى شد و دامن جبّهاش را كنار زد ، قاز سرش را بلند كرد و ص ص ص ص . . . فرياد كرد . جحا گفت : عجب ! مىگويند قاز نادان است ، اما تو از اربابت عاقلترى ، من جبّهام را كنار زدم تا به تو خاموشى را ياد دهم !
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 244 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 116 .
525 ده خر يا نه خر
روزى جحا همراه ده خر به آسياب مىرفت . يكى از آنها را خود سوار بود و نه رأس را پيش كرده بود . در اثناى راه با خود گفت : خران را بشمارم تا كم نباشد .
شمرد ديد نه رأس هستند . تعجب كرد . از خرش پياده شد و شمرد ديد ده رأس مىباشند . اين پياده و سوار شدن چند بار تكرار گرديد و جحا فكر مىكرد كه جنها با او شوخى مىكنند . سرانجام رهگذرى رسيد و اشتباه او را به او يادآور شد .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 245 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 118 .
مآخذ :
حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 198 ؛ راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 4 ص