514 ساعتى بايست تا برگردم
جوانى ادّعا مىكرد كه كسى نتوانسته است با او غشّ كند و او را گول بزند . جحا اين سخن را شنيد . گفت : من الآن كار دارم ، ساعتى بايست تا برگردم آنوقت مىبينى كه چهگونه تو را گول مىزنم . جوان يكى دو ساعت ايستاد اما از جحا خبرى نشد ، و اظهار دلتنگى كرد . دوستش از آنجا عبور مىكرد . پرسيد : براى چه اينجا ايستادهاى ؟ جوان قصّه بازگفت . دوستش گفت : عجب احمقى هستى ، مىخواستى چهطور تو را گول بزند ، كه دو ساعت است اينجا تو را كاشته است و خود پى كارش رفته است .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 235 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 112 .
515 اين غلاف تبر است
جحا كودك بود و با بچهها بازى مىكرد كه بچهها لنگه كفشى پيدا كردند اما نمىدانستند كه آن چيست ؟ پيش جحا آوردند و از او پرسيدند . جحا خنديد و گفت : اى احمقها ! اين غلاف تبر است .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 235 ؛ علمى ، دخونامه ، ص 49 .
نظير : سعيدى ، خندههاى قهقههيى و ممتاز الحكاية ، ج 1 ص 21 :
نماز يافتن دهقان
« در بعضى از دهات ، نماز را شنيدهاند ولى نديدهاند چه چيز است . يكى مهر نماز