تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 496

مساهمون:

ص٤٩٦

514 ساعتى بايست تا برگردم

جوانى ادّعا مىكرد كه كسى نتوانسته است با او غشّ كند و او را گول بزند . جحا اين سخن را شنيد . گفت : من الآن كار دارم ، ساعتى بايست تا برگردم آن‌وقت مىبينى كه چه‌گونه تو را گول مىزنم . جوان يكى دو ساعت ايستاد اما از جحا خبرى نشد ، و اظهار دل‌تنگى كرد . دوستش از آن‌جا عبور مىكرد . پرسيد : براى چه اين‌جا ايستاده‌اى ؟ جوان قصّه بازگفت . دوستش گفت : عجب احمقى هستى ، مىخواستى چه‌طور تو را گول بزند ، كه دو ساعت است اين‌جا تو را كاشته است و خود پى كارش رفته است .

مصادر :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 235 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 112 .

515 اين غلاف تبر است

جحا كودك بود و با بچه‌ها بازى مىكرد كه بچه‌ها لنگه كفشى پيدا كردند اما نمىدانستند كه آن چيست ؟ پيش جحا آوردند و از او پرسيدند . جحا خنديد و گفت : اى احمق‌ها ! اين غلاف تبر است .

مصادر :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 235 ؛ علمى ، دخونامه ، ص 49 . نظير : سعيدى ، خنده‌هاى قهقهه‌يى و ممتاز الحكاية ، ج 1 ص 21 :

نماز يافتن دهقان

« در بعضى از دهات ، نماز را شنيده‌اند ولى نديده‌اند چه چيز است . يكى مهر نماز