جحا پس از سالها تحصيل ، ديد كه در هر شهرى به قدر كافى عالم هست ، پس بهتر است براى موعظه و گذران زندگى به دهات برود . اما به هر دهى رفت ، گفتند : ما امام جماعت و واعظ داريم . و جحا همينطور از دهى به دهى مىرفت و رانده مىشد . تا اينكه وارد دهى شد و ديد دهاتىها اجتماع كردهاند . سبب پرسيد . گفتند : مدتى بود روباهى نسل مرغ و خروس را از اين ده برانداخته بود ، و امروز بعد از هزار حيله و گذاشتن تله او را گرفتهايم ، اما نمىدانيم او را چهگونه بكشيم تا انتقام ضررها و زيانهايى كه به ما زده است از او بگيريم . جحا گفت : او را به من واگذاريد . دهاتىها فكر كردند كه لابد جحا از آنها داناتر است و بهتر مىداند . روباه را تحويل جحا دادند . جحا عمامهء
جوحى ( فارسى ) — صفحة 494
مساهمون: احمد مجاهد
ص٤٩٤