كفشهاى زيادى ديد كه با يكديگر مخلوط شده بودند و مراقبى هم نداشت و احتمال اينكه دزد هم ببرد بود . پس دستمالش را از جيبش درآورد و كفشش را در آن پيچيد و در جيب عبايش گذاشت و داخل مجلس شد . بغل دستيش او را ديد و از برآمدگى جيبش پرسيد - و گفت : لابد كتابى در آن است . جحا گفت : آرى . پرسيد : در چه موضوع است ؟ گفت : در علم اقتصاد . گفت : حتما از كتابفروش خريدهاى ؟ گفت : نه ، از كفّاش خريدهام .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 237 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 115 .
519 اين به آن در
در ميدان شهر انگور مىفروختند . يكى از خريداران پيش جحا آمد و از او خواست كه آن بار انگور را با قيمت مناسب جهت او خريدارى كند . جحا خواست او را اجابت كرد و با فروشنده چانه زد و به همان قيمتى كه خريدار مايل بود خريد . خريدار هم در مقابل از جحا بسيار تشكّر كرد . جحا گفت : من هم يك خواهشى از تو دارم و اميدوارم خواهش مرا رد نكنى . خريدار گفت : با كمال ميل آن را انجام مىدهم . جحا گفت : من خيلى كوشيدم تا فروشندهء انگور بارش را به اين قيمت نازل بفروشد ، و من خواستم كه از فرصت استفاده كرده باشم ، انگور را به حساب خودم برداشتم . حال از تو مىخواهم در ازاى خدمتى كه من به تو كردم و اينبار انگور را با قيمت مناسب خريدم ، تو هم خواهش مرا زمين نيندازى و بهاى آن را بپردازى ، اين به آن در .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 237 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 117 .