تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 478

مساهمون:

ص٤٧٨
پس برويَد از زمين همچون چنار * لِيك چون صاف است نامندش مَنار سادهء بىچاره آنچ از او شنيد * از صفاى قلب صافش صدق ديد گفت كِاى فرزانه مرد بىغرض * تخم آنم مىدِه و بِستان عِوض لِيك تخم خوب خالى از فساد * كه به روييدن نباشد بىسَداد بلكه از خوبىّ دستت شهر ما * نردبانى يابد او سوى سَما رند گفتش كِاى عزيز محترم * تخم خوب خوب رويت مىدهم با هزاران عشوه آن دانا پسر * بهر او آورد تخمى از جَزَر آنچنان آن ساده را افسانه كرد * كه براى كِشتنش ديوانه كرد مرد ساده با هزاران اشتياق * بست آن تخم جَزَر را بر وَثاق تا به شهر خويش آوردش به شوق * پس بكِشتش با هزاران شوق و ذوق كرد مُخبر از صفا اهل ديار * كه هَلا من كِشته‌ام تخم مَنار بعد چندى سبز مىگردد مَنار * گر شود توفيق همره بختيار سبز گردد نردبان آسمان * پس روم بالا از او تا لامكان اين مقال و اين خيالش در نهاد * بود تا تخم هويجش برگ داد برگ از تخم جَزَر روييده شد * از براى ساده نورِ ديده شد كه كنون نخل امَل بار آورد * بار در دامان به خروار آورد خوشدلى مىكرد بر نيل مراد * از خيال خويش آن نيكو نهاد برگ از تخم جَزَر بعد از نمود * كه درِ فتحى بر آن ساده گشود رفته‌رفته پهن شد اندر زمين * شد زمين از خرّمىاش رَشك چين سادهء بىچاره را شد انكسار * كه چرا شد پهن برگ اين مَنار بايد اين برگ شجر بالا رود * تا مَنارى گردد و اعلا شود پهن گشتن بر زمين مقصود نيست * گر مَنار است اين‌چنين پهنيش چيست خويشتن را خود تسلّى داد باز * كز ميانش شاخه‌اى گردد دراز رفته‌رفته چون چنارى مىشود * آخر الأمرش مَنارى مىشود مدّتى سربُرد با وعد و نُويد * غير پهنى عاقبت از وى نديد همگنانش يكزبان بر طعن او * حمله بر وى كرده گفتندش : تُفُو
جوحى ( فارسى ) — صفحة 478 | احمد مجاهد / احمد مجاهد