پس برويَد از زمين همچون چنار * لِيك چون صاف است نامندش مَنار
سادهء بىچاره آنچ از او شنيد * از صفاى قلب صافش صدق ديد
گفت كِاى فرزانه مرد بىغرض * تخم آنم مىدِه و بِستان عِوض
لِيك تخم خوب خالى از فساد * كه به روييدن نباشد بىسَداد
بلكه از خوبىّ دستت شهر ما * نردبانى يابد او سوى سَما
رند گفتش كِاى عزيز محترم * تخم خوب خوب رويت مىدهم
با هزاران عشوه آن دانا پسر * بهر او آورد تخمى از جَزَر
آنچنان آن ساده را افسانه كرد * كه براى كِشتنش ديوانه كرد
مرد ساده با هزاران اشتياق * بست آن تخم جَزَر را بر وَثاق
تا به شهر خويش آوردش به شوق * پس بكِشتش با هزاران شوق و ذوق
كرد مُخبر از صفا اهل ديار * كه هَلا من كِشتهام تخم مَنار
بعد چندى سبز مىگردد مَنار * گر شود توفيق همره بختيار
سبز گردد نردبان آسمان * پس روم بالا از او تا لامكان
اين مقال و اين خيالش در نهاد * بود تا تخم هويجش برگ داد
برگ از تخم جَزَر روييده شد * از براى ساده نورِ ديده شد
كه كنون نخل امَل بار آورد * بار در دامان به خروار آورد
خوشدلى مىكرد بر نيل مراد * از خيال خويش آن نيكو نهاد
برگ از تخم جَزَر بعد از نمود * كه درِ فتحى بر آن ساده گشود
رفتهرفته پهن شد اندر زمين * شد زمين از خرّمىاش رَشك چين
سادهء بىچاره را شد انكسار * كه چرا شد پهن برگ اين مَنار
بايد اين برگ شجر بالا رود * تا مَنارى گردد و اعلا شود
پهن گشتن بر زمين مقصود نيست * گر مَنار است اينچنين پهنيش چيست
خويشتن را خود تسلّى داد باز * كز ميانش شاخهاى گردد دراز
رفتهرفته چون چنارى مىشود * آخر الأمرش مَنارى مىشود
مدّتى سربُرد با وعد و نُويد * غير پهنى عاقبت از وى نديد
همگنانش يكزبان بر طعن او * حمله بر وى كرده گفتندش : تُفُو
جوحى ( فارسى ) — صفحة 478
مساهمون: احمد مجاهد
ص٤٧٨