مآخذ :
امينى ، داستانهاى امثال ، ص 465 ، 492 : « گويند شبى كه پيغمبر اكرم به معراج رفت ، از جمله عجايبى كه در آسمانها ديد ، ملكى بود داراى صدها دست كه به هر دست چوبى داشت و در پيش رو طبلى بسيار بزرگ و بدون حركت نشسته بود . حضرت از جبرئيل پرسيد : برادر ! اين ملك كيست و كار او در اين مكان چيست ؟ جبرئيل عرض كرد : يا رسول اللّه ! اين ملك مأمور است هروقت آخوندى چيزى در راه خدا انفاق كرد ، براى آگاهى اهل آسمان ، چوبى بر اين طبل بكوبد و آن را به صدا درآورد .
حضرت فرمود : تاكنون چند چوب بر اين طبل نواخته شده ؟ جبرئيل عرض كرد : هيچ ! حضرت از روى تعجب فرمود : چهگونه هيچ ؟ جبرئيل عرض كرد : چون آخوند هميشه دست بگير دارد نه بده . و گاهى هم بر سبيل مزاح ، در مورد خسيسى كه احيانا پولى خرج كند يا چيزى به كسى ببخشد ، گويند : يك چوب خورد روى طبل » .
كامل كيلانى در مقالهاى كه تحت عنوان « ابو الغصن و نصر الدّين » در مجلهء الوعى ، شمارهء 13 ، ديسمبر ( كانون الأول ) ، 1952 ، ص 21 ، نوشت ، مىآورد : « آرتين ( جحاى ارمنى ) بخيلى را ديد كه در آب افتاده و مشرف به غرق شدن است و دوستانش مىگويند : دستت را بده به ما و بيرون بيا . آرتين گفت : اگر قصد نجات او را داريد ، به او نگوئيد : دستت را بده كه او از اين حرف نفرت دارد ، به او بگوييد : دست ما را بگير و بيرون بيا » .
نوادر جحا ، ص 26 .