تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
آن شنيدم كه روستا پسرى * كرد تا شهر اصفهان سفرى بس شگفتى كه پور دهقان ديد * زآن يكى هم مَنار جنبان ديد گفت با خود كه اين درخت سترگ * كى فَشانده است تخم و كرده بزرگ رندى از فكر وى بشد آگاه * برد او را چو غول راه از راه مر وَرا با دو صد شگرف و شگفت * تخم زردك بداد و زر بگرفت كرد آن‌گه به كار افسونش * كه : به كار و مكار وارونش شادمان گشت زين قضيه پسر * كه نديده به دِه هَگَرز گَزَر برد و افشاند و بار بردادش * و آن شگفتيگيش ثمر دادش بار آن چون برآمد از دل خاك * كرد دهقان پسر گريبان چاك كاى فَغان تخم واژگون كِشتيم * پنبه شد هرچه رشته وارِشتيم راست گر پايه برده بود به خاك * سايه‌اش مىرسيد تا افلاك اى دريغا اگر به هشيارى * شعر ما را تو هزل پندارى اهل فن باش و هوشيار به كار * گَزَر اندر پى مَناره مكار بگذر از صنعتى كه كار تو نيست * كه ثمر هيچ در مَنار تو نيست با خِرد باش و راد و فرزانه * هر ثمر را شناس از دانه
محمد كريم صابونى شاعر متوفاى 1339 ه ق و متخلّص به ناظم ، لسان الغيب فى تمييز الصّحة عن العيب ، ص 354 :

حكايت شخصى كه منارى را در صحرايى ديد ، چون مناره نديده بود ، استفسار از او نمود . هركس چيزيش گفت . بالأخره تخم جَزَرى به وى دادند كه به كار تا چنين چيزى سبر شود

ديد در صحرا مَنارى ساده‌اى * صادق بىحيله نيكو زاده‌اى كه نبود اندر دل آن با فروغ * ذرّه‌اى از مكر و تزوير و دروغ بر خلاف مردمان اين زمان * صدق دانستى كلام كاذبان چون به عمرش در مقام روزگار * سادهء مسكين نديدى يك مَنار در شگفت آمد ز ديدارش چنان * كه سراپا فكر شد در نام آن از خواص و اصل و فرعش آگهى * در تصوّر نامدش از ابلهى