آن شنيدم كه روستا پسرى * كرد تا شهر اصفهان سفرى
بس شگفتى كه پور دهقان ديد * زآن يكى هم مَنار جنبان ديد
گفت با خود كه اين درخت سترگ * كى فَشانده است تخم و كرده بزرگ
رندى از فكر وى بشد آگاه * برد او را چو غول راه از راه
مر وَرا با دو صد شگرف و شگفت * تخم زردك بداد و زر بگرفت
كرد آنگه به كار افسونش * كه : به كار و مكار وارونش
شادمان گشت زين قضيه پسر * كه نديده به دِه هَگَرز گَزَر
برد و افشاند و بار بردادش * و آن شگفتيگيش ثمر دادش
بار آن چون برآمد از دل خاك * كرد دهقان پسر گريبان چاك
كاى فَغان تخم واژگون كِشتيم * پنبه شد هرچه رشته وارِشتيم
راست گر پايه برده بود به خاك * سايهاش مىرسيد تا افلاك
اى دريغا اگر به هشيارى * شعر ما را تو هزل پندارى
اهل فن باش و هوشيار به كار * گَزَر اندر پى مَناره مكار
بگذر از صنعتى كه كار تو نيست * كه ثمر هيچ در مَنار تو نيست
با خِرد باش و راد و فرزانه * هر ثمر را شناس از دانه
محمد كريم صابونى شاعر متوفاى 1339 ه ق و متخلّص به ناظم ، لسان الغيب فى تمييز الصّحة عن العيب ، ص 354 :
حكايت شخصى كه منارى را در صحرايى ديد ، چون مناره نديده بود ، استفسار از او نمود . هركس چيزيش گفت . بالأخره تخم جَزَرى به وى دادند كه به كار تا چنين چيزى سبر شود
ديد در صحرا مَنارى سادهاى * صادق بىحيله نيكو زادهاى
كه نبود اندر دل آن با فروغ * ذرّهاى از مكر و تزوير و دروغ
بر خلاف مردمان اين زمان * صدق دانستى كلام كاذبان
چون به عمرش در مقام روزگار * سادهء مسكين نديدى يك مَنار
در شگفت آمد ز ديدارش چنان * كه سراپا فكر شد در نام آن
از خواص و اصل و فرعش آگهى * در تصوّر نامدش از ابلهى