روستا را اندر آنجا ديد باز * گاه بيند در نشيب و گه فراز
يافتش حيران كار آن مَنار * با خيال خود ز حيرت در قِمار
باطن از ظاهر بلى پيدا بوَد * حال دل را رنگورو گويا بوَد
هركسى را از برون سوى درون * راهها باشد ز حدّ و حصر فزون
مرد دانا از يكى گفتار تو * پى برد بر قدر و بر مقدار تو
نزد مرد هوشمند نكتهدان * قدر كس از يك سخن گردد عِيان
ناتمامى و تمامى را تمام * مىبرد پى از قعود و از قيام
جنبش چشم و نگاه مردمك * مر عِيار مرد را باشد مِحَك
هم ز رفت و آمد و گفت و شنيد * مرد دانا عقل و هوش مرد ديد
مىشود بر اين پزشكان بىتلاش * حال جان از نبض و از قاروره فاش
آه بىجا و نگاه نيم چشم * لب مكيدن گه به مِهر و گه به خشم
ره نمايد سوى صوفى مرد را * با خبر كن مرد عالَم گَرد را
اشك ياقوتى و رخسار گهى * مىدهد از عشق عاشق آگهى
همچنين آگه شد آن رند لَبيب * در مَناره حيرت مرد غريب
آمد و گفت اى برادر كيستى * اينچنين حيران و زار از چيستى
گفت حيران ماندهام اى هوشمند * من در اين اعجوبهء بالابلند
حيرتى دارم كه آيا چيست اين * از براى چيست و كار كيست اين
گفت باشد نردبان آسمان * سر برآورده ز عهد باستان
هر دعائى مىرود بالا از اين * روزى خلق آيد از اين بر زمين
زين سبب اين خِطّهآباد است خوش * نى چه آن دِه واژگون رو ترش
گفت بادا بر تو صد احسنت و زِه * كاش بودى نردبانى هم به دِه
گفت آسان باشد اين اى بازيار * تخم آن بستان و اندر دِه به كار
. . . . . . . . .
ايضا ، نگا : راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 4 ص 706 ؛ نوادر قزوينى ، ص 427 .
آيتى ، مجلّهء نمكدان ، دورهء اول ( 1308 ) ، خانهء ششم ، ص 328 :