اين چه كذب و فِريه و افسانه است * يا مگر گويندهاش ديوانه است
اتّفاقا بايع تخم جَزَر * بر ديار ساده مردش شد گذر
خواست يابد حالت اهل ديار * و آنچه برايشان شد از تخم مَنار
جُست و جويى كرد از ساده نُخست * عاقبت آن ساده را در شهر جُست
گفت كِاى فرزانهء ديرينه يار * بازگو از حالت تخم مَنار
كه كجايش كِشته چونش ساختى * بردى از وى يا كه خود را باختى
ناگهان آن سادهء دلسوخته * كِش هزار آتش به دل افروخته
با فَغان گفتش كهاى ديرينه يار * مفتضح گرديدهام در اين ديار
كِشتهام آن تخم را با صد امَل * پهن روييده است و ضايع شد عمل
اين غمم آخر به زارى مىكُشد * كه مرا كاذب بخوانند از حسد
بايع تخم جَزَر چون قصّه يافت * سوى اصلاح پريشانان شتافت
گفت فردا اهل شَهرت را بخواه * تا برون آيند از اين اشتباه
جمله گِرد آيند نزد كِشتهات * پنبه سازم بهر ايشان رشتهات
چون كه حلّ مشكلت گردد تمام * سرفراز آيى به نزد خاص و عام
مرد ساده خواند مردم را به گاه * تا كه جمع آيند نزد كِشتگاه
تا كه بنمايد به هر خُرد و كِبار * كه چه آمد بر سر تخم مَنار
شد صبا هنگام و مردم آمدند * تابعِ آن مرد فرزانه شدند
بايعِ تخم جَزَر بيل و كلنگ * بر زمين زد با هزاران دَنگ و فَنگ
با هزاران حيله آن بيدادگر * از زمين بيرون بياورد آن جَزَر
يك دو گز يا كمترك بُد طول او * زين سبب آن ساده شد مشغول او
گفت اى فرزانه مرد هوشيار * پس چرا وارونه گشته اين مَنار
گفت من از اين عمل در حيرتم * اجر من ضايع شد و در شَنعَتم
نيست تقصيرى كه بر من هِشتهاى * تو خودت اين تخم وارون كِشتهاى
عيبى اندر تخم و در من نيست هيچ * چون ز تو عيب آمده بر من مپيچ
چون تو وارون كِشتهاى تخم مَنار * لاجرم وارونهات آيد به بار
اين مَثل گفتم تو را اى نيكنام * تا بدانى عيب خود را و السّلام
جوحى ( فارسى ) — صفحة 479
مساهمون: احمد مجاهد
ص٤٧٩