تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
نيستم . اما ترك اصرار داشت كه حتما بايد نامه را بخواند ، و جحا هم از خواندن نامه سر باز مىزد . ترك عصبانى شد و گفت : اگر فارسى بلد نيستى چرا عمامه‌اى به بزرگى سنگ آسياب به سرت گذاشته‌اى و خودت را از علماى اين شهر محسوب مىدارى ! جحا غضبناك شد و عمامه را از سرش برداشت و به سر ترك گذاشت و گفت : اگر با عمامه مىشود نامه را خواند ، خودت بخوان .

مصادر :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 218 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 104 .

493 برگردانده‌اند تا خشك شود

روزى يك ايرانى به شهر جحا رفت و مهمان او شد و جحا او را در شهر مىگرداند تا اين‌كه به يك تل سياه بزرگى برخوردند . ايرانى از جحا پرسيد : اين چيست ؟ جحا گفت : اين چاه بوستان است . ايرانى گفت : چه‌گونه چاه بر روى زمين قرار مىگيرد ؟ جحا گفت : اين را تمييز كرده‌اند ، و حالا برگردانده‌اند تا خشك شود .

مصادر :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 218 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 66 ؛ علمى ، دخونامه ، ص 101 . ايضا ، نگا : حكايت 443 .

مآخذ :

جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ؛ ص 202 : « مردى صحرانشين منارى ديد ، از درازى آن تعجب نمود . پرسيد : اين چيست ؟ گفتند : اين چاهى بود كه رطوبت آن زياد شده بود ، پس آن را بالا كشيدند تا رطوبت آن خشك شود ، باز آن را برمىگردانند » . مجلهء سخن ، س 19 ( 1348 ) ش 9 ص 905 ، مقاله فريدون وهمن : داستان‌هاى خنده‌دار ، تأليف ابن عبرى ، فصل شانزدهم : « دهاتىيى به شهر آمد . از ديدن مناره‌اى
جوحى ( فارسى ) — صفحة 473 | احمد مجاهد / احمد مجاهد