عظيم به حيرت افتاد . گفت : مردم اين شهر بايد خيلى قدبلند باشند كه بتوانند چنين منارههايى بسازند . ديگرى گفت : نه ، اول اين را روى زمين مىسازند و بعد بلند مىكنند و سرجايش قرار مىدهند » .
حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 101 : « مطرّزى در شرح مقامات مىگويد كه :
وقتى مردى از اهل حمص نظر كرد به منار مسجدى . پس به رفيق خود كه او نيز از اهل حمص بود گفت : آن كسانى كه اين منار را ساختهاند بسيار بلند بودهاند كه منارى به اين بلندى بنا كردهاند . آن ديگرى گفت كه : اى جاهل ساكت باش ! هرگز كسى به بلندى اين منار نمىشود ، بلكه اين منار را بر روى زمين ساختهاند ، و من بعد او را برپا داشتهاند » .
نراقى ، طاقديس ، ص 363 :
حكايت مرد روستائى ساده و منار
روستايى از دهى آمد به شهر * ديد شهرى هر طرف با زيب و فر
ديد بازار و دكان و چارسوى * هم در آن ميدانها پر هاىهوى
چشم او افتاد ناگه بر مَنار * بركشيده سر به آن نيلى حصار
نيم راهش منزل تير نگاه * زآن نگه هم از سر افتادى كلاه
كوته از اوجش كمند واهمه * بامش از ذكر مَلَك پر همهمه
ديد آن را روستا ، حيران بماند * پاى آن ايستاد و صد لاحول خواند
گه نظر كردى به بالا گه به زير * گاه گفتى انّه ربُّ قدير
يارب اين را بهر چه افراشتند * تخم آن را در چه عهدى كاشتند
چيست اين آيا براى چيست اين * اينچنين اعجوبه كار كيست اين
سربه جَيب فكرت و انديشه برد * هم به درياى تفكّر غوطه خورد
گفت گويا باشد اين كير از زمين * اين زمان پر باد كردستش چنين
بازگفتا نى درخت ماست است * وين سپيدىها گواه راست است
فضلهء مرغان در آن لبهاى بام * ماست فهميدش به تحقيق تمام
يا بوَد چاهى ز نو برداشته * تا بخشكد در هوا واداشته
گوييا چاهى است از نو كندهاند * تا بخشكد واژگونش كردهاند
روستا با خود درين فكر و نظر * رندكى را اوفتاد آنجا گذر