تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١

489 انتقام

جحا را برّهء فربه و زيبايى بود و همسايگانش هروقت آن را مىديدند به جحا مىگفتند : كاش روزى اين برّه را مىكشتى و يك سور به ما مىدادى ، و جحا هم مىگفت : اى همسايگانم ! شما مىدانيد كه اين برّه موجب تسكين و دلدارى من است ، و اين سخن شما قلب مرا به درد مىآورد . همسايگان چون مطمئن شدند كه جحا برّه را نمىكشد ، متّفق شدند و آن را ربودند و كشتند و خوردند . جحا چون از عمل همسايگان اطلاع پيدا كرد ، به روى خود نياورد و چيزى نگفت ، اما در خفا ، مترصد فرصت بود تا از كسى كه برّهء او را ربوده و كشته است انتقام بگيرد . پس از گذشت مدتى ، جحا بز كشندهء برّه‌اش را دزديد و به خانه آورد و كشت و خورد . صاحب بز كه از گم شدن بزش ناراحت بود ، چاره‌اى نداشت جز اين‌كه غمگين بشود و به اوصاف بزش دلش را تسكين بدهد . تا اين‌كه در مجلسى كه همهء همسايگان جمع بودند ، صاحب بز شروع كرد از بزش تعريف كردن كه چه بزى بود و چه پشمى داشت و چه رنگى و چه جنسى و چه . . . كه جحا اعتراض كرد ، و بين آن دو مناقشه درگرفت و صاحب بز اصرار داشت كه بز من همان‌طور بود كه مىگفتم . در اين وقت ، جحا پسرش را صدا زد و گفت : برو خانه و پوست آن بز را بياور تا حاضران ببينند كه پشم و پوست او همان‌طور است كه اين صاحبش مىگويد ! آيا آن به اندازهء يك گربه بود يا يك شتر ، و اين مردم بدانند كه آن يك بز بود يا شتر صالح پيامبر ! پسر جحا رفت و پوست بز را آورد . آن وقت همه دانستند كه جحا به خاطر انتقام برّه‌اش آن بز را كشته است .

مصادر :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 198 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 91 .