تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
از شاخهء درخت به زير افتاد و مرد ، و جحا هم تا صبح از ترس به خيال اين‌كه خرس در پاى درخت منتظر اوست بر روى درخت ماند . صبح كه شد و هوا روشن گرديد ، جحا يقين كرد كه خرس مرده است . از درخت پايين آمد و پوست خرس را كند و با خود به شهر برد . همسايگان خيال كردند كه جحا خرس شكار كرده است . با شگفتى به او مرحبا مىگفتند و شجاعت و دليريش را تحسين مىكردند .

مصادر :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 197 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 177 .

488 در زير برف خفتن

جحا و زنش از بىچارگى فقط يك لحاف داشتند . در يك شب سرد زمستان ، زنش زبان اعتراض گشود كه : تو به فكر هيچ چيز نيستى ، حتّا نمىتوانى يك لحاف ديگر تهيه كنى - و همين‌طور از فقر و تنگ‌دستى شكايت مىكرد . جحا گفت : من خسته هستم ، مىگذارى بخوابم يا نه ، مرا با اين حرف‌هايت شكنجه نده . اما زن ول‌كن نبود و دائم به جحا سركوفت مىزد ، تا اين‌كه جحا غضبناك شد و از جا برخاست و ملافه را برداشت و به وسط حياط رفت و شروع به پارو كردن برف‌ها نمود . زنش كه از پنجره نگاه مىكرد ، گفت : چه مىكنى ؟ حالا چه وقت برف پارو كردن است ، مگر مىخواهى مريض بشوى . جحا گفت : مگر تو پنبه نخواستى كه لحاف درست كنى ، دارم برايت پنبهء مجّانى جمع مىكنم . زنش گفت : مگر با برف هم مىشود لحاف درست كرد ؟ گفت : اگر نمىشد ، پس چه‌گونه پدران و نياكان ما سال‌ها در زير برف خفته‌اند و هيچ شكايتى ندارند !

مصادر :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 215 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 102 .