پناه مىبرد ، و خرس هم براى خوردن گلابى از شاخى به شاخ ديگر مىرفت .
نزديك بود جان از تن جحا پرواز كند و از درخت بىهوش بر زمين بيفتد ، كه ناگهان خرس يك عدد گلابى چيد و آن را بر روى دست بلند كرد و به سوى ماه كه مىتابيد گرفت . گويى كه به ماه تعارف مىكرد . جحا خيال كرد كه خرس گلابى را به او تعارف مىكند ، با صداى بلند كه از وحشت او سرچشمه مىگرفت ، فرياد زد : نمىخواهم ! نمىخواهم ! من گلابى نمىخورم ! خرس كه تا اين وقت متوجه جحا نبود ، از صداى وحشتناك جحا متوجه او شد و از ترس
جوحى ( فارسى ) — صفحة 469
مساهمون: احمد مجاهد
ص٤٦٩