441 دهن درّه
پرگويى در مجلسى دائم صحبتهاى بىمعنى مىكرد و از شاخى به شاخى مىپريد ، و جحا هم در گوشهاى نشسته بود و خميازه مىكشيد . چون مجلس به آخر رسيد ، پرگو از روى مزاح به جحا گفت : چرا تو دهان باز نمىكنى ؟ جحا كه از سكوت طولانى به ستوه آمده بود ، گفت : چه مىگويى برادر ! من آنقدر دهان باز كردم كه نزديك است دهانم بدرّد .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 139 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 64 .
مآخذ :
اعتصامزاده ، هزار و يك خنده ، ج 1 ص 11 : « يكى از نمايندگان نطّاق مجلس به يكى ديگر از رفقاى خود كه معمولا سكوت اختيار مىكرد گفت : پس شما چهطور نمايندهء ملّت هستيد كه تا حال يك دفعه هم دهان به سخن باز نكردهايد . رفيق جواب داد :
اشتباه مىفرماييد ! دهان بازكردن من عدّهء دفعاتش كمتر از جناب عالى نبوده است .
ناطق پرسيد : عجب ! چه وقت ؟ رفيق جواب داد : مگر نمىبينيد كه هر دفعه كه جناب عالى نطق مىكنيد بنده خميازه مىكشم » .
442 آيا پدر و مادر تو هم بچه نداشتند
روزى زنى همراه عروسش پيش جحا آمد و شكايت كرد كه او بچهدار نمىشود و از اين جهت غمگيناند و خوشبخت نيستند و خانه خالى از بچه است ، آيا دعايى و بخورى و راهى براى درد آنان مىداند ؟ جحا بسيار متأثّر شد و رو به عروس زن كرد و گفت : آيا اين قضيه در خانوادهء شما موروثى است ؟ آيا پدر و مادر تو هم اولادشان نمىشده است و بچه نداشتند ؟