بسازند ، پس بگردانند و در هوا كنند و بر سرش دوغى بريزند تا سپيد شود » .
شروانى يمنى ، نفحة اليمن ، ص 102 : « سه مغفّل بر منارى گذشتند . يكىشان گفت : در روزگاران پيشين چهقدر بنّايان طويل القامه بودند كه سرشان به بالاى اين مناره مىرسيده و آن را ساختهاند ! دومى گفت : اى ابله ! اول روى زمين ساختهاند بعد از آن راستش كردهاند . سومى گفت : اى جاهلان ! اين چاهى است كه برگرداندهاند تا خشك شود » .
فريدون مشيرى ، روزنامهء حديث قزوين ، س 6 ( 1377 ) ش 20 ، ص 6 :
چاه و منار
مَنارى به قزوين كسى ساخته * كه گويى به گردون سرافراخته
ز اطرافيان مَردم بىشمار * همه جمع گشتند گِرد مَنار
كه يارب دگر اين چه باشد همى * چنين كار كار كه باشد همى
در انديشه بودند و با فكر جفت * دخو آمد و ديد و خنديد و گفت :
كه چاه است اين پشت و رو كردهاند * ز جا كنده اينجا فرو كردهاند
چو اين چاه بوده هميشه پرآب * شود آب آن خشك در آفتاب
همانجا ، س 6 ( 1377 ) ، ش 48 ، ص 12 ، به لهجهء قزوينى :
با مريدانش مىرفت يك روز دخو * يك مريدش ديد مَنارى را يِهو
آن يكى گفت اين چيزَس رفتَس هوا * و آن يكى گفتش يقينا اژدها
و آن يكى گفتش نه احمق اين چاهَس * از براى خُش شدن كردن هوا
فخر الدين مباركشاه مرو رودى ، رحيق التحقيق ، سال تأليف 584 ه ، ص 98 :
حكايت
روستائى به شهر آمده بود * در سخن زان لطافتى بنمود
مثل من ديگرى چو غلّه نيافت * با خر و بار سوى شهر شتافت
چون مناره بديد گفت اين كيست * بىشكى شِحنه اين بوَد كه قوى است
بس بلند است ليك نه چُست است * كِشتنى نيست اينكه خود رُسته است