شخص حق مرا نمىدهد . حاكم گفت : چه حق دارى ؟ مدّعى گفت : اين شخص هيزم مىبريد كه من در كنارش نشسته بودم و هر دفعه كه تبر را فرود مىآورد من « هىهى » مىگفتم و او را تشجيع و تقويتش مىكردم ، اما وقتى اجرتش را گرفت چيزى به من نداد . حاكم از مدّعا عليه پرسيد : اين درست مىگويد كه « هىهى » مىگفته است ؟ مدّعا عليه گفت : آرى . و حاكم از حل قضيه عاجز ماند . و ناگهان « قاضى سايه » را به خاطر آورد و به مدّعى گفت : من در اين قبيل امور دخالت نمىكنم ، شما پيش « قاضى سايه » برويد . آنها پيش جحا آمدند ، و حاكم از پشت در به ماجرا گوش مىداد كه جحا چه حكم مىدهد . جحا پس از شنيدن موضوع دعوا ، به مدّعى گفت ، خيلى خوب ، تو حق دارى ، حضور من بايست تا حقت را بدهم ! مدّعا عليه فرياد برداشت كه : اى قاضى ! چه مىگويى ؟ او چه حقى دارد ، من هيزم مىشكستم و او كنار من نشسته بود و « هىهى » ميكرد . جحا گفت : ساكت باش ، تو عقلت نمىرسد . درهمها را گرفت و شروع به شمردن كرد و از بالا به زير مىريخت ، و به مدّعى گفت : تو صداى پولها را بگير ، و به مدّعا عليه هم گفت : تو هم درهمها را بگير .
همچنين ، نگا : حكايت 432 .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 137 .
شرح واژگان :
شرح
( 1 ) . روزى هم كه مهندس مهدى بازرگان به سمت نخستوزير موقّت برگزيده شد ، دكتر شاپور بختيار گفت : من دولت او را به عنوان « دولت سايه » مىپذيرم كه در كنار دولت من باشد .