زمين افتاد و از من خواست كه به او كمك كنم و بار را بر دوشش نهم . از او پرسيدم : چه به من اجرت مىدهى ؟ گفت : هيچ . و من به او كمك كردم و بار را بر دوشش گذاشتم اما آن هيچ كه به من وعده داد نمىدهد و حق مرا خورده است . حاكم فرمود : اين دعوا را پيش « قاضى سايه » ببريد . جحا چون مطلب مرافعه را شنيد ، به مدّعى گفت : تو حق دارى ، و من بايد حقت را بدهم ! اين فرش را بلند كن و حقت در زير آن است و بردار . مدّعى فرش را بلند كرد اما هرچه نگاه كرد هيچ چيز نديد . به جحا گفت : هيچچيز نيست . جحا گفت :
همان هيچ حق توست ، بردار و برو و اينجا نايست .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 137 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 73 .
مآخذ :
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 242 : « شخصى خدمتى به كسى رجوع كرد . گفت : چه در عوض به من مىدهى ؟ گفت : هيچ . بعد از فراغ از عمل ، مطالبهء هيچ كرد . بستويى خالى حاضر كرد و گفت : دستت دراز كرده بيرون آور . مرد دست در بستو كرد . پرسيد : چه در بستو بود ؟ گفت : هيچ . گفت : بردار برو » .
438 آسياب
روزى جحا در كوچههاى شهر گردش مىكرد چشمش به خانهاى بلند و مرتفع افتاد و مدتها داشت به آن نگاه مىكرد و غرق در حيرت و عظمت و شكوه آن شده بود . پيشخدمت دم در كه متوجهء نگاه حيرت افزاى جحا شده بود ، گفت :
به چه اين طور نگاه مىكنى ؟ جحا گفت : در بزرگى اين بنا فكر مىكنم كه اين چهگونه بنائى است ! خادم كه جحا را شخصى ابله و گول يافته بود ، به شوخى گفت : اين بنا آسياب است . جحا گفت : لابد حيواناتى كه در اين آسياب زندگى مىكنند بايد به نسبت اين بنا بزرگ باشند !