مشترى انبار شكّر را تمام * برد چون شاهين بگرفتى حَمام
خواجه چون رجعت نمودى از سفر * ديد انبار از شكر نبوَد اثر
خواجه گفت اى بندهء نيكو نهاد * قيمت شكّر خريدارت چه داد
گفت اى خواجه تو گفتى جمله را * چار دِرهم ده همين باشد بها
يك مَنش هم چار دِرهم بىگمان * گر فروشى سود دارد نه زيان
جملگى را چار دِرهم داده است * يك من از شكّر گرو بنهاده است
قيمتش گر آورد رهنش بَرد * ورنه شكّر هركس آن قيمت خرد
كاسهاى از ماست خواجه داشت دست * زد سرِ او طَرف فرقش را شكست
خواجه شد خندان چو كرد او را نگاه * ماست با خون ريخته روى سياه
آن غلامش گفت خندانى چنين * تو حساب منفعت كردى يقين
436 قاضى سايه
روزى جحا پيش حاكم شهر رفت و از او خواست كه او را به سِمَت قضاوت تعيين كند ، و چون براى منصب قضا مكان خالى نبود ، حاكم عذر آورد . جحا برگشت و بعد از چند روز ، دوباره پيش حاكم رفت و تقاضاش را تجديد كرد ، و باز حاكم امروز و فردا مىكرد . چون قضيه بيخ پيدا كرد ، به حاكم گفت : شما كه به من لطف داريد و وعدهء اكيد دادهايد ، آمدهام شما را به منصبى تذكر دهم كه خالى است و نه طالبى دارد و نه رقيبى ، و ضررى هم براى حكومت و مردم ندارد . من مىخواهم شما را در مشكلاتى كه حلّش دشوار است كمك كنم - و آن اين است كه مرا به سمت « قاضى سايه » 1 تعيين كنيد كه در كنار شما باشم .
حاكم از اين عنوان تعجب كرد ، معذلك او را به اين سمت منصوب كرد ، و گفت : اين هم اتاقت . جحا داخل اتاق شد و ميزى قرار داد و بر رويش قلم و دوات و كاغذى - و هر روز هم حاضر مىشد . تا اينكه روزى از روزها شخصى در حالى كه يقهء طرفش را گرفته بود پيش حاكم آمد و گفت : اى حاكم ! اين