مجروح شد . يك مرتبه حاجى متوجه شد ديد سرش با رنگهاى مختلف الوان شده ماست و دوشاب و خون هر يكى در يك طرف روان مىشد . حاجى بىاختيار خنديده . شاگرد با حال گريان گفت : البته خنده خواهيد كرد ؛ چون حساب كردى ديدى كه نصف به نصف صدى صد منفعت دارى ؛ در اين معامله مىخندى » .
مستوفى ، چهار فصل ميكده ، ص 138 :
مثال
تاجرى در شام بود او معتبر * در حَضَر گاهى بُد و گه در سفر
يك غلام از زنگبار آورده بود * جوف تن پُر آتش و قِشرش چه دود
تربيت كردى مر او را سالها * تا بداند هر متاعى را بها
تربيت كى كرده زنگى را سپيد * احمقى را تربيت نبوَد مفيد
كان را بِدهد ترقى روزگار * آدم آدمتر شود خرتر حمار
جمله اشيا در مقام خويشتن * در ترقى هست اندر اين زَمن
خواجه را ناگاه پيشآمد سفر * با غلامش گفت اى نيكو سيَر
روزها در حجره بنشين جاى من * تا به قيمت آورى كالاى من
هست انبارى مرا پُر از شَكر * مشترى پيدا شود او را اگر
يك مَنش را چار دِرهم دان بَها * بر همين قيمت بده تو جمله را
نقد قيمت گير و چشم از نسيه پوش * نسيه هركس گويدت كر ساز گوش
خواجه چون بار سفر بربست و رفت * سوى دكّان آمدى آن عبد زَفت
گفتگوى شَكّرش بودى بيان * از بهايش هر دمى با اين و آن
كِاين شَكر يك من چنين دارد بَها * چار دِرهم هست بىچون و چرا
ليك باشد جمله انبار شَكر * بر همين قيمت بگفتا مختصر
رندى آنجا اين سخن بشنيد از او * گشت باريك اندر اين گفتن چو مو
فهم كرد آن رِند گفتار غلام * گفت انبارت به من مىده تمام
مشترى آن عبد در انبار برد * يك من از شَكّر به دست وى سپرد
گفت اين رهنى است در دست شما * تا برم شكّر عوض آرم بها
چون غلام آن مشترى را ديد زود * گشت پيدايش شعف در دل نمود