تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
داخل نمايم ، نشانه و علامت باشد كه زود بياوريد . رند گفت : اين حرف حسابى است . انگشتر را آورد داخل انگشت رند كرده . رند رفت . وقت ظهر حاجى از حمام آمده قندها را نديد . پرسيد . شاگرد گفت : همهء قندها را به آن سنگ كه نشان داده بوديد فروخته‌ام . حاجى گفت ، حالا ضعف دارم ، اول نهار بخوريم . قدرى دوشاب ماست بخريد بعد حساب خواهم كرد . شاگرد رفت نهار بياورد . حاجى تمام دكان و قفسه و صندوق و جعبه و ميز را تفتيش كرد پولى نديد . از دور شاگرد را خطاب كرده : پول‌ها كجاست ؟ گفت : مشترى نداده ؛ خواهد آورد . حاجى بانگ زد : كه بود اين خريدار ؟ گفت : آدم خوبى است ؛ خورجين را هم برده است . حاجى گفت : خورجين را هم داده‌اى ! گفت : خوش حساب است ؛ الاغ را هم داده‌ام . حاجى دست خود را به دست زده گفت : الاغم از دست رفت . گفت : نانجيب ! اين‌كه بود كه اين‌قدر مال برده است ؟ گفت : به من معروف است ، اگر در ميان هزار نفر مردم باشد پيدا خواهم كرد ، چون انگشتر الماس خانم را به انگشتش داخل كرده‌ام ، به آن نشانه خواهم گرفت ؛ شما چند ساعت صبر كنيد . حاجى عصبانى شد كه انگشتر الماس را داده‌اى . كاسهء دوشاب ماست را از دستش گرفته سخت بر سرش زد . كلاه شاگرد كچل به زمين افتاد سرش
جوحى ( فارسى ) — صفحة 420 | احمد مجاهد / احمد مجاهد