مآخذ :
دهخدا ، امثال و حكم ، ج 2 ، ص 695 : « بازرگانى به سفر مىرفت . غلام سياه خويش را در حجره به جاى خويش گذاشت . رندان و قلّاشان شهر از بلاهت و نادانى غلام آگاه بودند . كالاى دكّان را با قيمتهاى گزاف به نسيه بردند . خواجه چون از سفر بازگشت ، چيزى از خواسته بر جاى نيافت . از غلام موآخذت كرد . غلام گفت : جمله را به بهاى گران به نسيه فروختهام . از نام و نشان خريداران پرسيد . گفت : آنان را نشناسم . كاسهاى از جغرات نزد خواجه بود ، بر سر غلام زد . خون به رخسار غلام بدويد . سپيدى ماست و سرخى خون با سياهى زمينه آميغى مضحك پديد آورده بود . خواجه از كار و ديدار غلام در خنده شد . غلام گفت : چرا نخندى ، شمار سودها را مىكنى ! » .
سعيدى ، خندههاى قهقههيى و ممتاز الحكاية ، ج 3 ، ص 77 :
حكايت حاجى قندفروش
« حاجى قندفروش را شاگردى بود كچل و بىفهم و كجرفتار . حاجى روزى خواست كه به حمّام برود . گفتش : اگر قندها را مشترى باشد ، يك من چهار قران ، و نيم من دو قران ، و يك چارك يك قران . سنگها را نشان داده كه با سنگها بفروشد . انگشتر الماس خانم كه در نزد حاجى بود آن را هم به شاگرد مزبور داد كه نگه دارد . بعد از رفتن حاجى ، رندى آمد مشترى قندها شد . شاگرد سنگها را برعكس نشان داد .
چارك چهار قران ، نيم من دو قران ، يك من تمام را يك قران . رند گفت : من با اين سنگ يك قران مىخواهم . تمام قندهايى كه موجود بود وزن كرده شش عدل به حمالها داده روانه نمود . پس دست به جيب خود برده گفت : متأسفانه پولها در خانه مانده ولى خاطرجمع باشيد طرف عصر مىرسانم . پس شاگرد قبول كرد . چون چند من از قندها بىظرف در توى دكان مانده بود ، خورجين حاجى را گذاشته گفت : با پولها خواهم آورد . شاگرد گفت : حمل خورجين قدرى دشوار است ، الاغ حاجى در طويله است ، وقت عصر اگر بياوريد الاغ را مىآورم . رند گفت : زود بيار . پس الاغ را خواهم برد . فورا شاگرد الاغ را آورد ، خورجين را گذاشته رند را سوار كرد . در موقع رفتن ، شاگرد بانگ برآورد : صبر كنيد فكرى دربارهء تو كردهام . شايد شما رفتيد نيامديد ، آنوقت من چاره ندارم . بگذار انگشتر الماس صد تومانى خانم حاجى را به انگشتت