كيستى ؟ طلبكار گفت : فكر مىكنم كه مرا مىشناسى ، چون چند مرتبه تا به حال آمدهام ، من همان طلبكارم كه طلبم مدتهاست مانده است ، به شوهرت بگو بيايد دم در . زن جحا گفت : شك نداريم كه تو از ما طلب دارى ، و ما سخت در تقلّاييم كه طلب تو را بپردازيم ، و امروز ما هم يك راهى پيدا كردهايم .
طلبكار گفت : چه راهى ؟ زن جحا گفت : جحا به من سفارش كرده است كه گوسفندانى كه از جلوى خانهمان مىگذرند و مقدارى از پشم آنها زمين ريخته مىشود ، جمع كنم و رشته كنم و از آن نخ بريسم و ببرم بازار بفروشم و طلب تو را بپردازيم ، و اين را هم بدان كه ما تاكنون حق كسى را نخوردهايم . طلبكار با شنيدن اين كلمات از شدت ناراحتى خندهاى كرد . جحا كه از پشت در صحبت آنها را گوش مىداد ، سرش را از لاى در بيرون آورد و به طلبكار گفت : آفرين رفيق ! حق دارى بخندى ! چونكه الآن يقين كردى كه طلبت وصول خواهد شد .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 133 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 98 ، علمى ، دخونامه ، ص 50 .