جحا خورد و نفس راحتى كشيد و خوابيد .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 120 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 66 .
434 كتاب مسئله
شبى زن جحا پيش او رفت و با غيظ گفت : نمىدانم اين بچه را چه مىشود كه هرچه مىكنم از گريه ساكت نمىشود و مرا عاجز كرده است ، نمىدانم چه بكنم ، اگر تو راه حلى به عقلت مىرسد عمل كن . جحا گفت : عصبانى نشو ، اين كتاب را بگير و در مقابل بچه بخوان ، خوابش مىبرد . زنش داد و فرياد نمود كه : تو همهاش مسخرگى مىكنى و مرا دست مىاندازى ! جحا جواب داد ، تو از من راه چاره خواستى و من هم گفتم . زنش گفت : اين كتاب چيست ؟ و خاصيتش چيست ؟ جحا گفت : اين كتاب مسئله است . من هروقت در مسجد شروع به خواندن آن كردم ، شاگردان و پيرمردان شروع به چرت زدن كردند ، و بعدا هم به خواب عميق رفتند .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 132 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 72 ؛ علمى ، دخونامه ، ص 16 .
435 چرا نخندى
روزى جحا كنار پنجره خانهاش نشسته بود و كوچه را نگاه مىكرد كه ديد شخصى كه از مدتها قبل از او طلبكار است مىآيد و شك نكرد كه براى گرفتن طلبش مىآيد . پس به زنش گفت : برو دم در و شرّ او را كم كن و روانهاش گردان . طلبكار دقّ الباب كرد و زن جحا دم در رفت و در را گشود و گفت :