فرزندش را ديد و پرسيد : چه كار مىكنى ؟ گفت : در اين خانه آش مىپزند و بوى آش از شكاف ديوار بيرون مىآيد و من نانم را كنار شكاف مىگيرم و با بوى آش آن را مىخورم . پدرش سيلى محكمى زير گوش پسرش زد و گفت : پدر سوخته ، از كوچكى خودت را عادت مىدهى كه نان را بدون خورش نخورى ! » .
حكايت اخير در مجدى ، زينت المجالس ، ص 632 ، هم آمده است .
433 فكر حلوا
شب عيدى زن جحا حلوا پخته بود و با خوشحالى با جحا با هم خوردند و تا آخر شب با يكديگر صحبت مىداشتند تا وقت خواب شد و هريك به رخت خواب خود رفتند و بقيهء حلوا را براى فردا گذاشتند . اما فكر بقيهء حلوا نمىگذاشت جحا به خواب برود . سرانجام زنش را از خواب بيدار كرد و گفت :
فكرم مشوّش است ؟ زنش گفت : براى چه ؟ گفت : برخيز و بقيهء حلوا را بياور بخورم . زنش اول امتناع كرد ، اما با اصرار جحا برخاست و بقيهء حلوا را آورد و