تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
مىكند . گفت تو راست مىگويى . اى ملعون ! چرا از شرارت دست نمىكشى ؟ زنش از پس پرده گفت : جناب آخوند ! مرافعه چنين نمىشود ؛ لا محاله يكى را تصديق ، ديگرى را تكذيب كن ؛ تو هر دو را تصديق مىكنى . ملّا گفت : اى زن ! به خدا قسم تو هم راست مىگويى » .

432 در مقابل بخار غذا ، صداى درهم بايد دريافت كرد

فقيرى تكّه نان خشكى به دست آورد و به فكر تهيّهء غذا بود كه به دكّان آشپزى برخورد كه خوراك در ديگ مىجوشيد و بوى معطّر آن مانند عنبر فضا را پر كرده بود . جلو رفت و نان را به بخار ديگ گرفته و به دهان مىگذاشت . آشپز از ديدن او شگفت‌زده شد اما چيزى نمىگفت تا اين‌كه فقير نانش را با بخار غذا خورده و راه افتاد . در اين وقت آشپز گريبان فقير را گرفت و گفت : كجا مىروى ؟ پول غذا را بده . فقير از پرداخت پول طفره مىرفت كه جحا كه قاضى شهر بود سر رسيد و فقير به او شكايت برد . بعد از آن‌كه جحا سخنان هر دو طرف دعوا را شنيد ، از جيبش چند درهم درآورد و شروع به شمردن كرد و به آشپز گفت : درست گوش كن و صداى درهم‌ها را تحويل بگير . آشپز متحيّرانه گفت : اين چيست ؟ جحا گفت : اين قاعدهء عدل و داد است ، در مقابل بخار غذا ، صداى درهم بايد دريافت كرد . همچنين ، نگا : حكايت 436 .

مصادر :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 129 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 110 .

مآخذ :

ابن جوزى ، اخبار الحمقى ، ص 160 : « شخصى گفته است : وارد كوفه شدم ديدم كودكى در كنار شكاف ديوارى ايستاده است و نانش را تكّه مىكند و به كنار شكاف مىگيرد و مىخورد . در همان هنگام كه من ناظر عمل او بودم ، پدرش رسيد و عمل