مآخذ :
سعدى ، مضحكات ، ص 275 ( چاپ هند 1293 ) : « مسخرهاى را طفلى به وجود آمد .
به دكّان عصّارى رفت تا روغن شيره بخرد . عصّار زر بستد و بول در ظرفش كرد و بداد . مسخره چون به خانه رفت و آنچنان ديد ، هيچ نگفت . بعد از مدتى عصّار را ديد كه از درد دندان مىنالد . برفت و پارهاى نجاست خشك در كاغذ پارهاى كرده به وى داد . چون به دندان ريخت ، پرسيد كه اين چه بود ؟ گفت : خرّهء آن روغن است كه در آن روز به من دادى » .
431 تو هم حق مىگويى
در وقتى كه جحا قاضى بود ، روزى شخصى نزد او آمد و قضيهاى را مطرح كرد و در آخر از جحا پرسيد : آيا حق به جانب من نيست ؟ جحا گفت : حق با توست . روز ديگر ، طرف ديگر قضيه پيش جحا آمد و قضيه را مطرح كرد و در پايان نظر جحا را جويا شد . جحا گفت : حق با توست . زنش كه در هر دو روز ناظر قضيه بود ، از جحا پرسيد : چهگونه مدّعى و مدّعا عليه هر دو محقاند ؟
جحا با خونسردى جواب داد : عزيزم : تو هم حق دارى .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 128 ؛ ملّا نصر الدّين ، ص 67 .
مآخذ :
اين حكايت در كتاب صبحى ، ديوان بلخ ، و از حكايتهاى قاضى بلخ ، چنين آمده است : « روزى زنى به محضر قاضى بلخ آمد و از شوهرش به تفصيل شكايت كرد كه بخيل و ممسك است ، خرج خانه نمىدهد ، بداخلاق است ، و با او سر يارى و سازش ندارد . قاضى سخنان شاكيه را به دقت گوش مىكرد ولى بدون تأمّل و مرتّبا سرش تكان مىداد و مىگفت : حق با شماست . دير زمانى نگذشت كه شوهر زن به ديوان آمد و از همسرش داستانها گفت و شكايت كرد . قاضى با قيافهء اندوهگين سخنان شاكى را شنيد و گفت : حق با شماست . همسر قاضى كه در كنار پنجرهء اتاقش شاهد اين صحنهء