دولت تو آسودهام . حجّاج گفت كه : چون اين مرد طريق راستى نگاه مىدارد ، حق تعالى مرا بر وى نمىگذارد ، و ديگران كه امانت و راستى ترك كردهاند ، لاجرم مرا بر ايشان گماشت تا دمار از نهاد ايشان برآرم ، تصديق قول پيغمبر - عليه السّلام - كه فرموده است : كما تكونون يولّى عليكم [ همانطور كه مىباشيد بر شما حكومت كنند ] » .
413 گمان مىكنم تو كمى شنا بلدى
جحا را دو زن بود . روزى هر دوى آنها نزد او آمدند و پرسيدند : كدام يك از ما را بيشتر دوست دارى ؟ جحا در تنگنا افتاد و جواب مبهمى داد ، مثلا گفت :
هر دوى شما را يك اندازه دوست دارم . اما آنها قانع نشدند و جحا را در فشار گذاشتند تا اينكه زن جوانتر گفت : اگر ما هر دو در دريا بيفتيم و در حال غرق شدن باشيم ، تو كدام يك از ما را اول نجات مىدهى ؟ جحا سرگردان ماند ، بالأخره به زن قديمش رو كرد و گفت : گمان مىكنم تو كمى شنا بلدى ، آيا عزيزم اينطور نيست .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 114 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 59 .
414 كس از دست جور زبانها نرست
روزى جحا با پسرش و الاغش به سفر مىرفتند . پسر را سوار خر كرده بود و خودش پياده مىرفت . مردم زبان اعتراض گشودند كه : چه اولادى كه احترام پدر را رعايت نمىكند ، پسر سوار خر شده و پدر پيرش از عقب او پياده روان است ! پسر جحا از خر پياده شد و جحا سوار شد . باز مردم زبان طعن گشودند كه : چه پدر بىانصافى ، خودش سوار است و پسرش پياده ! جحا پسر را بر ترك