كس از دست جور زبانها نرست * اگر خودنماى است و گر حقپرست
اگر برپَرى چون مَلَك ز آسمان * به دامن در آويزدت بدگمان
به كوشش توان دجله را پيش بست * نشايد زبان بدانديش بست
رهايى نيابد كس از دست كس * گرفتار را چاره صبر است و بس
سيد اشرف الدّين قزوينى ( نسيم شمال ) ، ديوان ، ص 838 :
پدرى با پسرش
در خيابان پدرى با پسرش * راه مىرفت به همراه خرش
خلق ديدند در آن راهگذر * دو پياده زِ قَفاى يك خر
همه گفتند كه خر اينهايند * كه در اين مرحله ره پيمايند
دو پياده ز جلو خر خالى * همچو كارى نكند خلخالى
چون كه بشنيد پدر جَست ز جا * شد سوار و پسرش ماند به جا
خلق گفتند هواى عجبى است * درد پيرى چه بلاى عجبى است
پير صدساله به خر گشته سوار * پا پياده پسر لاله عِذار
سال عمرش به نود نَقل شده * كودن . . .
چون شنيد اين سخن از مردم پير * . . . 1
پسر تازه جوان گشت سوار * باز مخلوق كشيدند هوار
كه عجايب پسر بىشرمى است * بىحيا بچهء بىآزرمى است
پدر پير پياده مانده * او خر خويش سواره رانده
چون شنيدند سخنهاى جفنگ * هر دو گشتند سوار خر لنگ
خلق گفتند عجب بىفهماند * ظالم و سنگدل و بىرحماند
روى يك خر بنشسته دو نفر * تف به ريش همهء آدم خر
پس پدر با پسرش گفت چنين * الحذر از دهن خلق دوبين
گر تو خر را بكشى بر سر دوش * ور شوم بنده به خر حلقه به گوش
نتوانى دهن مردم بست * يا كه از حرف بد مردم رَست
من به اطراف جهان گرديدم * هرچه ديدم ز دهنها ديدم
خواهى ار ترك علايق بكنى * گوش بر حرف خلايق نكنى