تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
خود نشاند . بار ديگر مردم زبان گشادند كه : چه مردمان بىمروّتى كه دو تركه سوار حيوان بىزبان شده‌اند ! جحا و پسرش از خر پياده شدند و دنبال الاغ راه افتادند . باز مردم زبان گشودند كه : چه مردمان احمقى ، با داشتن خر پياده مىروند . جحا گفت : حرف شما صحيح ، ولى راهى هم براى رهايى ما از زبان مردم پيدا كنيد .

مصادر :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 114 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 63 .

مآخذ :

اين حكايت در كتاب حلبى ، خرافات ( افسانه‌هاى ) ازوپ هم آمده است . نظير : جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ، ص 177 : « مروى است كه يكى از پيغمبران دعا كرد كه : خداى تعالا زبان مردم را از او كوتاه كند . وحى به او رسيد كه : من اين صفت براى خود قرار نداده‌ام ، چه‌گونه آن را به تو بدهم » . قصص قرآن ، ( صدر بلاغى ؟ ) ص 267 : « . . . لقمان به فرزندش گفت : هم‌اكنون ساز و برگ سفر بساز و مركب را آماده كن تا در طىّ سفر پرده از اين راز بردارم . فرزند لقمان دستور پدر را به كار بست و چون مركب را آماده ساخت ، لقمان سوار شد و پسر را فرمود تا به دنبال او روان گشت . در آن حال بر قومى بگذشتند كه در مزارع به زراعت مشغول بودند . قوم چون در ايشان بنگريستند ، زبان به اعتراض بگشودند و گفتند : زهى مرد بىرحم و سنگين‌دل كه خود لذّت سوارى همى چشد و كودك ضعيف را به دنبال خود پياده مىكشد . در اين هنگام لقمان پسر را سوار كرد و خود پياده در پى او روان شد و همچنان مىرفت تا به گروهى ديگر بگذشت . اين‌بار چون نظّارگان اين حال بديدند ، زبان اعتراض باز كردند كه : اين پدر مغفّل را بنگريد كه در تربيت فرزندان چندان قصور كرده كه حرمت پدر را نمىشناسد و خود كه جوان و نيرومند است سوار مىشود و پدر پير و موقّر خويش را پياده از پى همى ببرد . در اين حال ، لقمان نيز در رديف فرزند سوار شد و همى رفت تا به قومى ديگر بگذشت . قوم چون اين حال بديدند ، از سر عيب‌جويى گفتند : زهى مردم بىرحم كه هر دو بر پشت حيوانى ضعيف