ظالم ماييم ، و تو شمشير عدل خداوند قهّار ذو الجلالى كه بر ما فرستاده شدهاى . تيمور از اين جواب به شگفت آمد و خوشحال شد ، و جحا را نديم خود ساخت ، و تا زمانى كه در بلاد روم ( آسياى صغير ) بود از او جدا نمىشد ، و به اين وسيله شهر آق شهر و حومهء آن و منطقهء قرمان از يورش تيمور در امان ماند .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 113 .
مآخذ :
عوفى ، جوامع الحكايات ، جزو دوم از قسم سوم ، ص 361 : « آوردهاند كه چون ظلم حجّاج يوسف در ولايت بصره بسيار شد ، وقتى يكى از علما وى را ملامت كرد و پند داد . حجّاج گفت : آنچه مىگويى حق به دست من است ، و اگر برهان اين دعوى مىخواهى ، من بر تو روشن گردانم . پس خازن را بفرمود تا يك دينار زر تمام وزن از خزانه بياورد و به وى داد و گفت : اين زر تمام عيار و تمام وزن است ، تو اين را به بازار بر و هركس كه اين را راست بركشد و به عيار صرّافان تمام قبول كند ، از وى آنچه دارد بخر و او را ميازار و به نزديك من آر . امين آن زر را ببرد و بر جملهء بازار صرّافان بگردانيد و هركجا كه مىبرد عيار كم مىكردند يا وزن كم مىآوردند . و همهء روز تا نماز شام ، روزگار در آن گذاشت ، و هيچكس با وى از طريق راستى در نيامد ؛ تا شبانگاه بزّازى را ديد كه كرباسى چند پيش او نهاده بود . امام گفت : اى خواجه ! هيچت افتد كه قدرى كرباس به من فروش ؟ مرد گفت : فروشم . پس آن امام زر برون كرد و او را داد و گفت : بركش و عيار او ببين . مرد گفت : زر است و تمام عيار است و به وزن راست آمد .
پس آنقدر كه كرباس مىبايست بداد . مرد عالم گفت كه : مرا چند گز كرباس خواهى داد ؟ مرد گفت : بر اين تكليف حاجت نيست كه من بر خود اعتماد دارم كه البته خيانت نكنم و در بيّاعى جز طريق راستى نورزم . پس عالم وى را گفت كه : امير تو را مىخواند . مرد بزّاز با عالم به نزد حجّاج آمدند و عالم آن حال حكايت كرد . حجّاج گفت : اى بزّاز ! تا من در اين مملكت آمدهام و تو در اين شهر بزّازى كردهاى ، هرگز من تو را هيچ زحمت دادهام و از كسان من رنجيدهاى ؟ گفت : نه يا امير ، پيوسته در ظلّ