برآمده و بارى چنين گران بر چارپايى چنان ناتوان نهادهاند ، در صورتى كه اگر هر كدام از ايشان به نوبت سوار مىشدند ، هم خود از زحمت راه مىرستند و هم مركبشان از بار گران به ستوه نمىآمد . در اين هنگام لقمان و پسر هر دو از مركب به زير آمدند و پياده روان شدند تا به دهكدهاى رسيدند . مردم دهكده چون ايشان را بر آن حال ديدند ، نكوهش آغاز كردند و از سر تعجّب گفتند : اين پير سالخورده و جوان خردسال را بنگريد كه هر دو پياده مىروند و رنج راه را بر خود مىنهند در صورتى كه مركب آماده پيش روىشان روان است ، گويى كه ايشان اين چهارپا را از جان خود بيشتر دوست دارند . چون كار سفر پدر و پسر به اين مرحله رسيد ، لقمان با تبسّمى آميخته به تحسّر ، فرزند را گفت : اين تصويرى از آن حقيقت بود كه با تو گفتم ، و اكنون تو خود در طىّ آزمايش و عمل ، دريافتى كه خشنود ساختن مردم و بستن زبان عيبجويان و ياوهسرايان امكانپذير نيست ، و ازاينرو ، مرد خردمند به جاى آنكه گفتار و كردار خود را جلب رضا و كسب ثناى مردم قرار دهد ، مىبايد تا خشنودى وجدان و رضاى خالق را وجههء همّت خود سازد ؛ و در راه مستقيمى كه مىپيمايد ؛ به تمجيد و تحسين به همان و توبيخ و تقبيح فلان گوش فرا ندهد » .
اسد اللّه شهريارى ، ملّاى منظوم ، ص 261 :
بود ملّا به سرش قصد سفر * بود همراه پسر بر روى خر
خَلق گفتند چه بىانصاف است * پشت خر با دو نفر حتم شكست
پسر خويش به پايين آورد * خويش بر پشت خر خود جا كرد
بازگفتند كه بىرحم ببين * خود سوار است چه خودخواه است اين
كرد ملّا پسر خويش سوار * خود پياده شد و كردند هَوار
كه ز بد جنس كسان اين پسر است * فكر خويش است نه فكر پدر است
هر دو گشتند پياده ، وين بار * بر نفهميش بدادند شعار
گشت ملّا چو چنين سردرگم * گفت اى واى ز حرف مَردم
سعدى ، بوستان ، باب هفتم :
پند
اگر در جهان از جهان رستهاى است * درِ آز خلق بر خويشتن بستهاى است