او « قل قل قل قل » مىكرد و گريهء بچهها را تشديد مىنمود . خدا احتياج را بكشد كه مرا وادار كرد كه اين را بفروشم ، آيا بيشتر از دوازده فلس نمىارزد ؟
يكى از بازاريان جلو آمد و گفت اى جحا : خيالت را راحت كنم ، تو از حقيقت حال بىخبرى . آن پرندهاى كه ديروز ديدى به دوازده سكّهء طلا مىفروختند آن طوطى بود . جحا گفت : فايدهاش چه بود ؟ گفت : او مىتواند مثل انسان سخن بگويد . جحا نگاهى به بوقلمون كه در بغلش بود كرد و گفت : اگر آن سخن مىگويد ، اين هم فكر مىكند .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 110 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 84 .
410 تو نپرس ، من هم چيزى نمىگويم
روزى شخصى ظرف سربستهاى به او داد و گفت : اين پيش تو باشد بعدا بر مىگردم مىگيرم . چند روزى گذشت و شخص نيامد . جحا گفت : در اين ظرف چه مىتواند باشد ؟ سرش را گشود و ديد كه عسل خوبى در آن است . انگشتى از آن خورد و خوشش آمد . هروقت كه مىرفت و برمىگشت يك انگشت از آن مىخورد ، تا عسل تمام شد . پس درش را بست و سرجايش گذاشت . پس از چندى صاحب عسل پيدا شد و ظرف عسل را طلبيد . اما وقتى جحا ظرف را به