409 فكر كردن بوقلمون
روزى در بازار پرندهاى ديد به اندازهء كبوتر كه آن را به دوازده درهم طلا مىفروختند . با خود گفت : لابد اين روزها بهاى مرغ بالا رفته ، و فردا بوقلمون خود را مىفروشم . روز ديگر بوقلمونش را به بازار برد و انتظار داشت كه آن را به بهاى گرانى بخرند . پس به مزايده گذاشت اما قيمتش از دوازده فلس تجاوز نكرد . جحا غضبناك شد و با بازاريان به تندى گفت : شما را به خدا اين عمل چيست ؟ ديروز مرغ كوچكى به اندازهء كبوتر را به دوازده سكّهء طلا مىخريديد ، اما امروز اين بوقلمون بزرگ مرا كه تاج ( كاكل ) و منقارش مثل مرجان و عقيق مىماند ، و شكل و رنگ دمش مثل حلقههاى زره ، و اگر در مقابل خورشيد بايستد رنگهاى مختلفى از آن مىدرخشد ، و اگر در گردنش بدمد و دم و بالهاش را بالا بگيرد مانند خيمه مىشود ، و جثّهاش به اندازهء يك برّه است كه انسان از ديدنش ملول نمىگردد . و اگر احتياج نبود هرگز نمىفروختمش ، و وقت آوردن هم زن و بچههايم از فقدانش گريه مىكردند ، و