تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦

405 فرار از رحمت خدا

روزى باران مىآمد و جحا پشت پنجرهء خانه‌اش نشسته بود و بيرون را نگاه مىكرد كه ديد همسايه‌اش از ترس خيس شدن لباسش به سرعت مىدود . جحا صدا كرد : براى چه مىدوى ؟ گفت : از باران . گفت : واى بر تو ! حقّا كه ما در آخر زمانيم ، مگر انسان از رحمت خدا مىگريزد ؟ آن مرد ناچار با تأنّى راه رفت اما تا خانه‌اش برسد مثل اين بود كه تو آب افتاده بود . روزى ديگر ، از اتفّاق اين شخص پشت پنجرهء خانه‌اش نشسته بود و باران مىآمد و ديد جحا در كوچه عبايش را به سر كشيده و دامنش را بالا زده و به سرعت مىدود تا خيس نشود . مرد صدا كرد : اى جحا ! حرف ديروزت را فراموش كردى ، مگر انسان از رحمت خدا مىگريزد ؟ جحا گفت : نه ، من مىدوم تا رحمت خدا را زير پا نگذارم .

مصادر :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 106 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ،