بود ، و بازرگان نذر كرد كه اگر اموالش به سلامت برسد ؛ هزار دينار به جحا بدهد - و پس از چندى كشتى به سلامت رسيد ؛ و بازرگان هم هزار دينار به جحا داد . جحا گفت : سبحان اللّه ! عقل بشرى به سرّ چنين حكمتى نمىرسيد ، كه چهگونه دينارها رفت و چهگونه برگشت .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 102 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 55 .
401 شخمكارى ياد گرفتن لاكپشت
روزى زمين را شخم مىزد كه به لاكپشتى برخورد . آن را گرفت و با ريسمانى بست و به گردنش آويخت . لاكپشت اضطراب مىكرد و مىجنبيد . جحا گفت : چرا اضطراب مىكنى ؟ عار نيست كه از من شخم زدن را ياد بگيرى .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 103 .