شنيدن خبر مرگش سخت يكّه خورد چونكه او از مرگ مىترسيد . گفت :
شوخى را كنار بگذاريد ، من كار مهمى در دهكدهء مجاور دارم و بايد بروم . اما جوانان دست از سر جحا برنمىداشتند و اصرار داشتند كه تو مردهاى و بايد به گورت كنيم . پس تابوتى آوردند و به زور جحا را در آن گذاشتند . در اين اثنا يكى از جوانان به دوستانش گفت : من كار واجبى دارم و بايد بروم ، ولى دوستانش گفتند : تا كار غسل و كفن و دفن تمام نشود نمىتوانى به روى ، و بين آنها جدال درگرفت . در اين هنگام جحا در تابوت برخاست و گفت : جنگ فايده ندارد ، من هم مثل تو كار واجبى داشتم و نگذاشتند بروم ، بايد مطيع ايشان باشى .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 92 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 70 .
383 ماه مفيدتر از آفتاب است
روزى از جحا پرسيدند : آفتاب مفيدتر است يا ماه ؟ گفت : آفتاب در روز روشن