آمد و آن جوال گندم را بر پشت خود بست و بر خر نشست . هرچند راند خر نرفت .
خشمگين شد و بر خر بانگ زد كه : چه مردهاى كه به راه نروى ! جوال گندم را من خود برداشتهام » .
و در كتاب هبله رودى ، جامع التمثيل ، باب بيست و دوم ، ضمن حكايت ديوان بلخ ، احمدك جولاه صاحب خر به قاضى بلخ مىگويد :
« هر نيم شبى كه مىزدى عر * غم از دل من ببردى آن خر
و سلوك من با او چنان بود كه هرگاه به صحرا جهت هيمه آوردن مىرفتم ، هيمه جمع كرده بر پشت خود مىبستم و به پشت او سوار مىشدم تا آنكه آزار او كمتر باشد ، تا اين غايت رعايت او مىكردم » .